خانم
سگا دسته اش را انداخته دستم که این هواپیما کجای صبحانه ات سوخت گیری کند می
خواهم مثل چه گورا سیگارم را روی عروق زخمی نقشه بکشم با
سوراخ کردن غبار قطار تصویر خنده ی تو خوابم کند زمان
لای همه چیز را باز می کند و من خودکارم را بین بازو و دیوار جا می گذارم ردی بر
گردن کمبود
کبود کرده قلیان های خاموش شهرمیرزاد بر ما معتاد است و سرخی
آمپولانس زیر لب تاپ ات کرم می ریزد بلغزد به سمت خانم سگا زیر بغلش را شیو کرده چشم
های نچشیده ات را چاشنی می کنم تا علی سطوتی قلعه با اسمارتیز بمب گذاری کند و ما
روی پل شیشه ای خانه هنرمندان استرپز ساعت
دیگر نمی نوازد... مشت می زند و پله های ترمینال جنوب می رود چیپس پلکهایم را
بشکند توی مشمای اشک های دعا نویس خنزپنزی که به اتوبوس های زرد می خندد شب روی
ساعت اش نگاهی انداخت و سوت زد ستاره هایش تا روی بی خوابی ما فاتحه ای بخوانند سیدبرت
ملودرامی را برای فیلم ما سگ کم داشت تارکوفسکی
دارد با جانی واکرهای زیر تختمان دومینو بازی می کند تاریخ
خائن را به سینه می کشیم و ایستاده به خوابیده ی ما هفت سنگ می زند 1:اقای
مزخرف، پای کثیفت را از پیادگی ما بردار تا مثل مجسمه های توی حوض ، تاریخ تنها
کچی لباسهایمان را بریزد 2:گره
انداخته ای زبانم را به لیزی و
دستانم را در لباسهای زیر آمبولانس
بین ما خطی نمی اندازد جز تیغ های صدا و BRT / تصویر مشوش تمام کافه هایی را که
ننشستیم. سیگار نکشیدیم. نخندیدیم را به پای حوض فردوسی می برد ما در
انقلاب مادرهایمان را در می آوریم و سعی می کنیم به کیارش بیاموزیم هر کمانی مرز
نیست 3:
برای باله این پرنده نفس کم آورده و بر
طبق نمایشنامه دارم خورشید را شل می کنم و لبها را پل لباسهای
روی بند را جمع کن این
شومینه غریبه نیست بار
کن... بارم کن و کامی بگیر 4: ادم
برفی ها گریه می کنند روی اتوبان های گم و گیجی که حول کرجی مان پیچیده ما
برای هیچ کشتی ای آتش نمی زنیم تخت مان را ما به
دود تام سایر پیپ می شوم روی میز سینه ات و سهم ام را از دندانهای کیارش باز می
ستانم با
کرمهای تکرار و جبر مشکوک و سریع زمان می جنگم تا توی
فنجان قهوه ات بچسبم 5:......... آقا
یواش تر، این سنگ ریزها حرمتی دارند به گام هایش که
همراهم شد تا ناشناخته ی آغوش هوای
این گور بد جور دو نفره است امشب سنگی
که از دست تو می لرزد سار آشیانه ام هر
سرانگشت پیرم چقدر لانه داشت شعر بوسه ها و وسوسه ات 6:این
قصاص به تمام محله بدهکار است بپا
چشمهایم از زیر بغلت رها نشود 7:
باید به مادر خبر دهی باید
با رضا صحبت کنیم باید
کفن ما سیاه باشد باید... . . . . . . . سنگ
بارانی است هفته که پا زدیدم به جبر روزهایش بلوز
می زند تختمان که در می آوری به کناری و از نور مختصر پنجره پل
پیاده شده سیم های خار دار را سگ در
سکوت جنازمان می خندد. پیپ می کشد قطار من با
خداحافظی دیر وقتی است بدرود گفته ام و سلام
لام بی تدردیست برای آویختن مترسک های هر دو به
کلاغها پنیر چشمان را می دهم سعی می
کنم کلمات پایان این شعر را کمی برای مورچه ها ریز کنم من تو تو من تو م ن ت و م ن م ت
ن ت
م و م م ن ت و ت ن
م ن ت
ت ن ن ت ت م ا
م رفتن در عروق آزادی نشسته نا امید گرداگرد دیوارهای نا روزن تنها را نگذار کف دستان لرزانم جلوی نانوایی ای که آتش را
خام از خاموشی تنور پهن مان می کرد روی سنگهای گلوبندک ما از دوچرخه ای که خنده ی خورشیدی اش چرخان پنچری را در کوبه
ی درب خانه تان تخمه می شکند تیر برق کوچه تاکسی های نیامدنت را پرده ی باغ لغزید از صحنه ی شنای برگ آذر در استخر آفتاب
خورده ی غرق در خشکی سفر کرده ی ما پائیز از عکس شناسنامه ام عطسه کرد فرار را به دستانت که
دست به دستگیره ی اتوبوس بلند شد خیمه ی سفر در شریانهای مردابی شن های این راه که
مرا خواند و بست گذاشت لب طاقچه طلاق نامه ی طاقتمان را این بازی زبانی انداخته روی زبانم و می چرخاند که این شعر
کوک شود کافه را از نیمکت های خالی و بی مخاطب و شعر را از کمد لباسی بیرون می کشم و سعی می کنم رابطه ی
پیچیده ی سیم گوشی تلفن را کمی باز کنم دکمه های مانده کلمه ای را تر... و شاید ترین بستگی به کارکرد جمله برای تانگوی ما دارد که از مهتابی
بافته انداخته گردنمان، جهان کروات ببندد آباژور را زیر دوش که صبح از شانه ی تو
طلوع کند روی دراور یا شایدهای این علامت های حذف شده از نثر بی منصور ... ببخشید شما قصد دارید با بطری های شیر درب خانه ی ما کلتوف
ملوتوف تف کنید بر سوسک های سیاه پوش یا شیخ های ... نه من از استمرار این دستنبد
دست گیری نمی کنم من به سربازخانه متهم تر از چوبی میزهای دادگاه در تونالیته
ی تازه تری از خون غروب ، سرم را سُرم کرده ام بالای تخت ات و آباژور کراوات بغض
هایم را فین کرده از زیر دوش این بازی زبانی انداخته روی زبانم نمناکی کمیته های بی نفره
را کروات آباژور را که بکشی شب پرت می شود بختک تختم را خیالی که خالی از تو ببخشید شما قصد دارید با بطری های شیر درب خانه مان را خالی
کنید گربه باز های زن باره را بر سد کرجی که سوراخ شده غرق در فکرهای سکون ؟ رفتن چمباتمه زده گرداگرد صندلی حضار و بغض این سطرها نفس
آخرش را به سلامتی یک سلام سرفه کرد، که ظهر در بی خوابی این شعر اذان می خواند و
روی دستانم هر کلمه اش در سرخ سرخ چشم باد می کرد روی میز آقای جنازه و بعد تازه سر حرف باز شده بود که دیدم این کنسرو از سالهای
شیشه ها و چسب ضربدری ، از سالهایی که سوت آغاز انفجار بود و جناز... چه کلمات بو
داری دارد! تنها را نگذار کف دستان لرزانم جلوی آینه که دارم تار تار
خندها و آغوشت را از شانه جلوی دراور باز میستانم جا مانده، از چشمهای آینه می خوانم
سطرهایی که خون رژ زده رژه ی گلوله های بی مقصود را در مقاصد صدایم ببخشید این سطرها بلند شده اند و انگار باید به آرایشگاه
بروم و کمی مدادم را بتراشم روی سر سنگت ببخشید این سطرها به سرآمدی تنگ همیشه پر شما سنگ می پراند
از لاستیکی که زیر مان گرفت عجله ای که در پیچیاندن این جهان آدامس بود ببخشید با بوی دهانم که از این سطر می گذشت سعی در ابلاغ
خواب آلودگی دستها بی سیگارداشتم ببخشید شما شیشه های شیرتان را به کهریزک هدیه می کنید...
باید از دخول را پائین تر کنیم و جیغ هایمان را جای لامپها هر کوچه ببندیم که از
زیر سایه اش خیمه بزنیم جنازه ی برادرنمان
را ببخشیداحسان بداغی دستگیر شده است و سعی دارند امروز همه بر
آن کت شان اویزان کنند ببخشید می خواهم گوشی را بگذارم بروم با پیچدگی رابطه ی
سیمهای تلفن گوشم را در جیغهای دوش آب سر ببرم بلند شده است... سر می برم بلند شده است و دارد با خونی که از آخرین همخوابگی اش
جاریست روی آینه شعر می نویسد کونش انگشت به دهان منظره ی پشت سر شاعر را سکوت کرده
چاقویی که در دستان تو به شانه هایم ... به تخم ام ببخشید که پیکنیک است و سیخ کرده بود روی شب خیسی
اش را ببخشید می شود پایتان را از روی ادامه شعر بردارید؟ لای درب
تاکسی گیر کرده بود که مترو از جنازه ات گذشت من با آبی شروع می کنم/ با آب / با پوچی سطرهایم را از پنچره ی این موتل آفتاب کرده ام مردم شبیه پمپ بنزین شده اند. شبیه اتاق پرو از اراضی همین سروستان داریده سرم را به این قواره که رسیدم لای رج های بی شمار / لات های بی شمار و شاید همین صدای کودکی که ندیده ام به مجاری جریان ساز ناکوک زندگی ام تجاوز کرد دستشوی بوی تنم را چسبیده به آفتابه و مدرسه در صداهای شاد حیات اش هق هقی را به مستراح بریدند چند نفری تانگو قانون جیغ ریلهای قطار است وقتی رسیدن ات را صادقیه تف کرده سمت گلشهر... شاملو کنار اتوبان خوابیده -هی ماشین هیس- اینجا چند نفر حق رفتن به بیمارستان را نداشته اند در دهه ی هفتاد- تانگو قانون تایلورهایی است که بر درب انداخته ام... خانه ام اجاره ای نیست حمام های همیشه بخار در موی چاهی که می بلعد روز های زائد رشدم را و تخت مسخره تیمارستان که گُلش می زنیم و سعی می کنیم از کنار تخت اکبر عبدی در فیلم مادر سبقت بگیریم مادر بند رختی بود پنبه ای/ هرگز طاقت بارانی خیس بابا را نداشت که دیگر پوشیده نشد چسبیده ایم دور علائدین و سعی می کنیم به نور قسطی اش سطرهایی دوباره بنویسیم بر برگ های سفید کتابهای جلد پاره ی فارسی و حساب...برای حیاط به تقلب های توی جورابم نیاز دارم بر آسفالت نم خورده ی دی ماه 1370 / درس حساب و شیلنگی که تابستان شهریور را به کف دستهایم می انداخت و یک وری ام می کرد و سعی می کردم آب مقطر های سرنگ بابا را به بخاری مدرسه قرض دهم تا او هم مثل ... بعد از هر تزریق سرش را بالا بی اندازد و بگوید –"ترکیدم" این صدای انفجار بود که برای جنین معلم تپانچه شروع شد و خیلی زودتر از این حرفها به میدان دنیا دوید کلاس را خون برداشت و برد بیمارستان تا روی زخمهای دهه ی هفتاد بخیه بخواباند گردن نگرفتم... کلفت تر این حرف ها برای مدرسه راه فراری می دوختم لب حلب آتش بی خانه های محله مان - دستهایت را روی سر بگذار، موهای زیر بغلت کوتاهی آستین را به من می خندد پشت دیوار این کتابخانه یا آن نام که دویدم هنوز داشت شصت پایش به بند آن یکی کفش اش ور می رفت، که بوی جوراب لاجرم شد تابلوی آقای دالی روی مجله با دوربین های تک چشمی هـ را نشانه رفتی و ندانستی برای کوک زدن این شعر چقدر زمین چرخ کم دارد تخته باز حرفه ای ست کارگردان بنگی این سطرها و دارد روی میزانسن تقسیم سلولی زخم ات پافشاری می کند من از کنار ریل به قانون بازنشستگی حفره های کفشم سعی می کنم عاشق سنگ های نک تیز شوم عاشق بندهای روی رخت خواب حیاط که باد را راه انداخته توی فصلهای همیشه زردم چند روز پیش تولدم از ماشین لباس شویی در آمد و در هیبت یک لامپ کم مصرف مستی ام را فوت کرد شکست تا امروز را کف پایم امضایی کند و من تمام روزهای بی تو را با مهرهای سرخ پا روی سرامیک ها قدم زدم، بعد نشستم و کیکی را که از روی مزارت برداشته بودم بین پنج شنبه های مودب و سیاه کف اتاقم پخش کردم تا به لانه ببرند ، خواستم ببینم کدام یک دستمال قرمزی به گردن دارد کارتن های کودکی ام را چشمهای سرخم پریود است. پریده ام کاناپه را حنجره ام لب می زد خاطره ات مثل لجن آکواریم. داشتم با تمامیتت تنها می شدم جامعه را دم کنم و از پنچره در تفاله های آدمیت تخلیه من امروز بزرگترین دروغگو 14 اینچ جهان را از پنجره آپارتمان بی طبقه ام به حوض شهرداری انداختم و آمپولانس سه چرخه ای که چارو بر دوش داشت شیشه هایش را از پوست لطیف آسفالت جدا کرد تا پای هیچ ماشینی زخمی نشود و او پس از من به مهر کردن این تراژدی سرخ در خیابانها نپردازد زخمی چون ریل های قطار زخمی چون گشادی انسان برای زندگی ای که بر او مقدور است اتاقکی که یک چیپ کرم رنگ تا کجاهای دریاچه می کشاند من برای لبهای تو گذرنامه ندارم... از تو نمی گذرم ... ایستاده ام و دارم روی کنده کاری سنگ قبرت مشت میزنم نامردم اگر تمام چکهای که از کودکی ام داده ای به اجرا نگذارم برخیز من حنجره مادرم را باز پس می خواهم ... او که مشتی جیغ لطافتش را رنده کرد بر کیک تولدم و شمعهای چشمان سرخ.. فوت
| Design By : Night Skin |



