تبليغاتX
Cafe Cocaine


Cafe Cocaine

زمان لای همه چیز را باز می کند

چند عکس با موبایلم می گیرم و توی دستشویی روی آینه موبایل ام را آویز می کنم

سعی می کنم جوری روی سنگ دستشویی قرار بگیرم که در نیم رخش رد بخیه های لگن چپ ام را لنز این پاندول هیز نگیرد

به پیچیدگی موهای روی شکمم دارم به مستی گاری ران فکر می کنم

او که تلوتلو خوران پیازها را نیمه راه روی شکمم ریخته و این جنگل نیاز به ژل دارد، فر... شاید باید هایلایت شود

برای اینکه چهره ی مخاطب این سطرها دقیقن ساطوری شود مدادم را بر می دارم ،دور نافم را طواف می کند و حالا سنگ پا آورده و شاید کافور و کفن و رمل اصطرلاب

دارم به برمودایی مشمائی فکر می کنم که وقت شستن جسد آلتم را می بلعد مثل یک برش پیتزا

یک سس کم دارد یک سس سفید و غلیظ ، نان دست خودم را می خورم، می زنم

موبایلم که میخ می شودم می بینم خیلی از استخوانهای اصلی رابطه موبردگی دارد

به باکرگی سرم دستی می کشم دو پاکت و شاید امشب سه پاکت

باید این رابطه تشریح شود/بگو آمبولانس واکس بزند/ چرا هیچ آمبولانسی از جنازه نمی پرسد از چه نواری خوشش می آید؟

OO

حلزون را کرم از نداشتن خانه هل داد، روی شکمم به پشتش که غلطید نافم از مادر چیده شد و در خود پیچید

حلزون ها از پایان این داستان مشترک به ما شک داشتن، به ما که به اندام مانکن های پشت ویترین مات بودیم

سطرهای بلند برای این است که به تو نرسم لعنتی

تو در آینده ی این شعر نقش داری وقتی با چنگال همیشگی ات سطرهایم را با سس اسپاگتی می بلعی

و تنها جمله ای که مخابرات با ما ساخت تقطیع صداهای مشکوکمان بود

دیگر پیامهای خصوصی این وبلاگ را کسی که برای تو زنگ نمی زند

دیگر بلیطتم پا روی چادر آذر نمی گذارد که چه می دانم در چمدانش قرار است پشت سرم آب بپاشد

حلزونهای انتظار نرسیدنت را بر بالای جنازه این شعر به سمت چشمانم در حرکت

تو برای این کار پیام می گذاری و شاید برای میلم کمی کلمه

گوشی از دستت می افتد و می شکند، باید به بابایت خبر دهی که با قطار ساعت 6 راه می افتی

و سپس سرت روی شیشه کابین در راستای انحنای روبان مشکی کنار عکسم خم  می شود. شیشه خنک است.

مسیج می دهی : بس کن دیگه

و توی ایستگاه قطار همین چند لحظه پیش بوفه جلوی نیمکتت پا به پا کرد و تو ترجیح دادی گرسنگیمان را در مسیجی لب به لب بدهیم

صبر کن بروم بیرون، اینجا شلوغ است و شعر خوب سطر نمی دهد، باید کمک کنی این کفن را کمی باز کنم

از انحنای تپه ها کمر که می کشی حمام بخار کرده خاطرات را پشت شیشه عینک آفتابی

سعی می کنی کم کم همه ی موهای زائد را به چاه بریزی، یکی یکی مسیجها پاک می شود و اولینش که آخرین بود:

چشمانم همیشه برایت جلغ می زند

کابین قطار را دست می اندازی پائین تر از نافت و اینجا رنگها بی اهمیت تر از شب، کلاغ پر بازی می کند با سر دردت

شعرهای مشترکمان دیگر در دسترس هیچ خودکاری نیست

و دیوار برای کارشکنی در نشکستن سرم کوچه تان را فروخته

زند شاهی بود که زندانش چمدانی پر از شیراز داشت

چشمانم که رود شد یا چه می دانم رودی از چشمم کرمان را خونپیچ کند

یا چی می دانم تلفن زنگ می زند؟من گرفتار دار و بار و هیچ... مادر.. بابا ... برادر.. آنا

دومینو در این  DNY اپیدمی است... می رسم و می ریزم

این شعر در لحظه نوشتن مرده است و این دست اندازها که ماشینت را می تکاند از من، رد پنچه ی کلمه گی ام است بر سر خودکار عدم، که به نانوشته شدن مقاومت می کردم

این کلمات خون آن است و امروز تو دیگر چیزی جز یک تفاله در روبرو نداری

شعر مرده است... شعر من مرده است دقیقاً در انحانی پلکهایت که روی تصویر تپه ها و صحرای شیشه ی کابین را خوابید

سوت قطار زیپ بکارت کویر را گشوده است، و غروب خون همخوابگی شب است در من

تو کاغذ این شعر را مثل بازیگر نقش صفرم کارهای تارکوفسکی رها می کنی، و ماشین ات به سرعت از کودال آبی که این شعر را بوسیده می گریزد

و سگها تنهایی من را زوزه می زند آمریکا...آمریکا... می سی سی پی ام را مو کاشته به انحصار خویش

من با مردم بومی و بدوی قرابتی خاص دارم در این کلمه که سرکشش برای دار زدنم آویخته است

OO

دارد از آخرین نقطه تماس حروف ات با تنم جاری می شود این سطر

سرم که در تصویر زانوها سرد می شود آقای تاراکوفسکی قلاده ی سگهایش را بر من باز می کند

قطار ساعت 6 گوشی ات را انداخته که بابایت زنگ بزند زیر باران تهران

این سطر از گوشهایم سرخ راه افتاده و همانند شعرهای مهرداد فلاح در سطری که از دهان قرمز بود ادغام می شود

در انحنای لخت و کیری گردن لاشخور شبانه نشسته ای تهران را که مسیج می دهی

ولی عصر به خاطر غیبت صبح از بالای منیریه پریده نپریده جلوی راه آهن آمدنت را سر به زیر پا به پا می کند  شب اداری اش را

می گوید آقای انقلاب با این کتاب به او دخول می کند عمو

زیر رگبار جنگ و کردستان، به 5 سالگی اش تجاوز شده است عمو

و ساعت 12 شب کبودی بکارتش را آریشی می کنی تا این خشونت را 2بچه ی کوچک فاسقش نبیند

خون دماغ شده دندانم و درد تا کجاهای بیضه های گلوپچیم جیغ را جلغ می زند

این شورت روزی سفید بود ... حالا زرد... حالا قهوه ای شاید / می خواهم به دیواره ی قفسی که از رفتن یادگارهایت ساختم آویزانش کنم

و زخمهای کشاله ی رانم هنوز تازه است... چرک ها این زخم حالت ژله ای دارند... چرکهای تناسلی شورند

دیگر تنها جیغ بوی پوسیدنش است که نمی زندم ... می زند؟

میانه ی قفس را خون پیچه کرده شلاقهای شب اول رفتن ات را که امروز هفته را خفه خون گرفت غم بادش که بو کرده کرم زده

این همان کودکی است که 9 ماه به شکم کشیدی همخوابگی مرد همسایه را

و دماغم خون می شاشد گرداگرد حمام خود را تا دعایت باطل شود، مُهر بخورد دفترچه ام/ و سنگهای کلیه ام معدن غنی نت های لنگ در هوا است برای مورچه ها

لاشخورها گردنهای کیری شان را از چشمی درب خانه شان تا لباسهای زیرم می ریزند

لباسهایت را می پوشم... کمی آرایش توی توالت آینه که می ریندم ... لباسهایت را می پوشم... کمی کلاهگیس  مانده...

بگو با انگشتهای کلفتم چه کنم... با استخوانهای نتراشیده ام. با این کفل که از نقش کفایت دورم می کند

 با سگهای آقای تاروکفسکی که کوچه گل به گل چاله های ادرا دیدار آنهاست با استخوانهایم

OO

خون که راه افتاده بود حلزون پلکی زده یا نزده زلزله ی جنوب تهران سرشانه ی سرفه ی آقای آنفولانزاست

به دومینوی این DNA معتقد نبودی... ریختن اپیدمی نیست/ زایش مرگ است در دودمان ما

گفتم به این بازی معتقدی ... امروز سینه / فردا دست ها / بعد بوسه ها... و بعد نامم را هم کرمهای کراک شعرت خواهد بلعید

اما این بازی جایی برای رودست زدن نداشت/ پس افتادی دستهای پیش شدن و مثل گربه های بر سر  جنازه ام از صحنه جنایت ات دودم کردند

لاشخورها با گردن های برهنه بیضه ام را بر این کاغذ پاره به گودال ادرار آسایشگاه فردا پرت کرده است

من راونی نیستم / دستهای سردم را به قندیل قنداقه ی هیچ اسلحه ای نمی دهم

من پادگان را پاپیون نشسته ام بر گودال گل ادرار سگ توله های آقای خدا.... نام شما را شسته اند با ادرار کرمهای این کراکی

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:56 توسط امیر خالقی| |

به قهقه ات بگو گوشهایم را پس بدهد. هر سوراخی لذت جنسی ندارد این را کلمه پس از خروج از دهان گشاد اعتراف گفت. تن های معترف به معارفه شلاق می روند و کوچه مان را کوچ خواهم گفت. ساده تر از هر سمساری سرم را سم پاشی می کنند به نوبت دکترها. همیشه دکترها را از گوشت خوک می تراشند و همیشه برای همخوابگی با فکرهایم قرص ها را بر من می شاشند . دارم از آلتی می گویم که روی سینه ام می چرخانی و نخاعش به گوش های حسودش بر خورده، - لطفن آب... باز غش کرده... ولیِ محترمه ی معظمه ی قاتل !!! به نوبت درب اتاقم را که پابه پا می کنند به نوبت بی دفترچه: دکتر معافی، دکتر پورامینایی، دکتر احمدی، دکتر جهانشاهی : حالم از همه ی شما به هم می خورد... به نوبت بی نوبت، من به تخت های اسایشگاه خیالی ندارم که زلزله جنوب تهران در جنوب تنم تاندول پاره کرده و باید برای مداوا به خارج از آدمیت بسته بندی ام کنید پستم کنید. صدایم را پس بدهید. چه کسی اولین بار مرا روی ویبره گذاشت؟ صدایم را پس بدهید. سرده. می لرزم. صدایم را پس بدهید. قرصهایم را پس بدهید. من به تخت آسایشگاه خیالی ندارم. صدایم را پس بدهید مرا از ویبره خارج کنید. باید کسی در گوشهایم زنگ بزند گشواره را... النگویم زیر درخت آقای کون گلابی در حال تجاوز به مرزهای جنسی ست. من به تخت های آسایشگاه بر نمی گردم. نزن... سُرنگ نه، برای مانیتورم چسب زخم بگیر. باید این متن را تمام کنم. باید  برای مراسم تشیح جنازه آماده شوم. برای تمام دخترکانی که یک روز نگاهم کرده بودند شاش کف می زند، دستم سبک است و کوچه را یکجا عروس کرده اند، قلطک شهرداری چادر سیاه سرش انداخت و به انتظار کفشهای بابا تجاوز کرد. عق می زنم عقاید فاسد قرصها را عق می زنم عادات ماهیانه ی دفترچه ی بیمه را عق می زنم. عق می زنم این لباس کهنه  و گشاد را . کسی باید موهای زیر بغلم را مثل جودی ابوت ببافد. باید به بی سری عادت کنم خون را که گردن های خمیده آفتاب گردان تخم هایش را ریخته به ماهیتابه تان بشکن نوش جان. اما دلیل منطقی ای نیست پرت شدن از تخت تابستان. من به کمد احترام می گذارم. به همان لباسهایی که نگذاشت فریاد کنم نرو...بابا نرو... من از تمام سقفهای عالم انتقام می گیرم. از نیروی جاذبه . از نیوتن کس خول. کلمه کلمه کلمه کلمه... کلمه های معتاد... و لذت پیچیدن ساس نعشکی بر سازهای خاموش پام که فریاد رفتن را دیر هنگامیست از یاد برده که راه رفتن کبک پیش کش سر زیر برف می کنم اتاق را. علی سطوتی قلعه دارد با لباس شخصی و کابلی عریض و طویل خدا کیلومتر اتوبوس و اتوبان اتویم می کند. حامد شاملو بر روسپی گری این منقل ساقی است. ال الو... صدا سرسام گرفته و جلوی بخاری دم کرده پایپ را. الو ال... حالا خالقی از کاتالیزورها مرگ را شسته ... حالا خالقی روبرویم دستهایم را از پشت برای اعدام عقاید نوکانتی / عشق پانزده سانتی/ گریفورت... خانه دار خانه ات را بر شانه بگذار و برو باز من دوچرخه 28 هندی ام را سوار خواهم شد و دقیقاً از سوارخ میان تنه اش رکاب خواهم زد کوتاهی پاهایم را ... سیدخندان/ ارس باران/ اینجا ویلچرهای زیادی کافی شاپ را نشسته و من قصد دارم از سیگارهای محمد مجد دود کنم زلفهای سپیدش را در شعر کلاسیک/ دوست ناخدای در مشهد قصد دارد برای باور این صحنه چند بار دیگر میزان بدهد حوالی چه میدان می گویند درویش شده رفته جای سبیلهایش چرب کرده بگو دندانهایش را بکشد... دخول کند. من آماده تر از هر اوین هر خاک سفید . من سربازتر از تراکتورهای تبریزی خیابان براهنی را برهنه افتادم.  باید کسی مرا از ویبره خارج کند... منتظر تماس خالقی می مانم و او برای ملاقتم ویلچر ویلچر ویلچر و ال تماس تماس رد تماس تماس رد تماس تماس رد تماس دلم مسیج های رنگی و گونی دلم برای مسیجهای شومینه پل طارا می خواهم دود دود بار سنگین تر دود می خواهم قرص قرص قرص محکم باش قرص محکم قرص محکم باید کسی مرا از روی ویبره خارج کند.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:16 توسط امیر خالقی| |


:قالبساز: :بهاربیست: